دستانم را که دارز می کنم گرمی حضورت را حس می کنم
تپش های قلبت هنوز در گوشم جاریست...
تو رو من چشم انتظارم
من همیشه می دانستم که می آیی
اما حتی نمی دانستم تو که هستی؟
آن روز که امدی نفهمیدم این تو خود تویی
اما امروز می دانم که برای همیشه آمدی
به این دنیا نگاه کن
فضا آلوده است
حتی این اکسیژن ها آلوده اند
و من هنوز نفس می کشم!
دیروز دخترک سر کوچه فقط چند شاخه گل می فروخت...واین دختر بزرگ می شود
آرزو هایش قد می کشند و تو بگو او چه می شود؟
او را می بلعند
این دادگاه عدل است؟این کجای انصاف است
که محاکمه می کنند بدون ان که بدانند او چگونه چشمان کوچکش را با ارزوهای بزرگ می بست
و امروز من می دانم که تنها نیستم
اما دخترک های تنهای زیادی هستند که دستشان برای جست و جو تو هنوز دارز است
می فهمی؟
من در افکارم غرق می شوم بدون انکه حقیقت را درک کنم
حقیقت چیست؟
سکوت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می دانم سکوت نیست وقتی زیر پا گذاشتن انسانیت را می بینم و اشک خونین نمی ریزم
من می گردم تو هم بگرد
تا کشف حقیقت
