تبليغاتX
دختری از جنس شیشه

خسته از تکاپوی یک روز پر کار روی نیمکت پارک نشستم آسمون صاف بود همه
چیز آروم و چه آرامش قشنگی
نفس عمیقی کشیدم وآروم چشمامو بستم وتو افکارم غرق شدم
صدای خنده می اد
صدای حرف...
-امیر قول می دم هر وقت خندیدی واست بمیرم
-نه دیونه من این حرفا رو نزن عزیزم چطور دلم می اد؟
وبازم خنده عاشقانه مستـــــانه..!
چشمامو باز کردم یه دختر پسر جوون بودن که دوش به دوش هم به طرف نیمکت روبه رو می اومدن ونشستن
وبه حرفهای عاشقانه که صداقت تو اون موج می زد ادامه دادند
برق زندگی و عشق برق خوشبختی که تو نگاهشون موج می زد لحظه ای منو محسور اون دو کرد
پاییز بود اما هوا سرد نبود
درختها برگی به تن نداشتند اما قشنگ بود
-امیر کی می شه دیگه مجبور نباشم ستاره ها رو واسه رسیدن صبح و دیدن تو بشمرم؟ها؟
-می رسه اون روز نگار من عزیزم بهت قول می دم به زودی با هم به جنگ ستاره ها بریم
نیمکت اون ها بزرگ بود
نه انگار تو اوج اسمون بود
نگاهشون امید داشت
فتح خوشبختی بود نیمکت اونا
اما نیمکت من ...
خالی بود با حضورم
تنهایی بودو من
چه عشق ومعشوقی!
نمی دونم آه حسرت بود حسادت یا...
نمی دونم اما اهی سوزناک کشیدم
چشمامو بستم و به حرفاشون گوش می کردم شاید تو کوچه پس کوچه های ذهنم مرور می کردمشون تا ردپایی از یه خاطره رو زنده کنم نمی دونم
ســـــعید!
صدای نگار بود جیغ زد یا ناله نمی دونم فقط فریاد زد با صدای سوزناک" سعید"
"اهسته چشمامو باز کردم"
پسری روبه روی نیمکت اون دوتا بود  ونگار روبه روی اون ایستاده بود
به هم زل زده بودن واهسته اشک می ریختن
و امیر مات ومبهوت ومسکوت فقط نگاهشون می کرد
"نگار:اینجا چی می خوای؟ها؟اومدی خوشبختیمو ببینی یا بدبختیمو؟
بگو دیگه"
فریاد می زد و شمرده شمرده می گفت
"سعید:نه نه نگار اشتباه می کنی
اینجوری نمی تونی بازندگی منو خودت بازی کنی"
صدای ناشناخته از اعماق دلی شکسته بود
ا"میر:اینجا چه خبر؟نگار؟این کیه؟هی اقا کی هستی؟چی می خوای؟
گفتم یکی بگه اینجا چه خبره؟"
"نگار:امیر صبر کن واست توضیح می دم "
"سعید:نه نمی خواد خودم می گم ببین اقای محترم  نگار فقط به خاطر لجبازی با من داره این کارو می کنه
تا دیر نشده برو "
ن"گار:سعید چی داری می گی هان؟حسادت می کنی؟
نخیر اقا نکنه هنوزم فک کردی عاشقتم؟"
"امیر:هنوزم؟نگار؟"
"سعید :نگار نمی خوام چیزی ازت بشنوم فقط نزار اون همه رویا و اینده ای که آرزشو داشتیم اینجوری نابود بشه
می دونی که دوستت دارم و منم می دونم که هیچ وقت نمی تونی منو فراموش کنی پس تظاهر نکن"
"نگار:لعنت به تو !لعنت"
وشروع به گریه کرد سوزان بود وامیر با چشمای قرمز و دستی لرزان
به افق های دور می نگریست
چشمامو بستم نمی خواستم دیگه چیزی بشنوم گوشامو گرفتم صدا های عجیب وغریبی می اومد
و من هیچی سر در نمی آوردم
زندگی قشنگه اینو زمزمه می کردم و شاید اشک می ریختم یاد نیست
یادم نیست
صدای نمی یاد  رفتن؟ صدای زمزمه می اد کسی اواز می خونه؟نمی دونم
شاید
شاید دوباره زندگی قشنگ شده نه؟
دوباره چشمامو باز کردم
نگاره تنها روبه روی من
یه چیزای زیر لب زمزمه و گریه می کنه
بقیه کجان؟
چی شد؟
یه نگاه به سمت راستم می کنه
امیره داره می ره؟کجا؟
وبا نیم نگاهی به سمت چپ سعید رو می بینم که اونم داره می ره؟
چرا همه تنها شدن؟
چرا اینجوری شد؟
سعید کی بود؟
امیر چرا رفت؟
چرا؟چرا؟چرا؟
سرم گیج می رم
تنهایی کنارمو به آغوش می کشم انگار روی عرش راه می رم آروم می گم
تنهایی دوستت دارم چون می دونم هیچ وقت تنهام نمی زاری

پ.ن:می خوام سعی کنم از خودم بنویسم(یعنی از خودم داستان در وکنم)مث این!

پ.ن:کسی رو خبر نمی کنم! چون نمی تونم قول بدم اگه کسی خبرم کرد بترکونم!

پ.ن:التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:49 توسط ملیحه |

سلام به همه دوستای گلم
امــــــــروز جشــــــــن تقلــــــده وبـــــــلاگمه
انقده دوسش دالم که نگو
یه سالش شده
الان دیگه واسه خودش کســــــی شده
دوستای زیادی نداره آخـــــه خیلی کوچولوه
مامانشم بهـــش نمی رسه وقت نداره
امیدوارم منو ببخشه واسه این همه کم محلـــــی
امــــا عوضش یه عالمه دوسش دالم
وبلاگ کوچولو دوست دالم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه
امیدوارم 1000000000ساله بشی
باید حسابی از خجالتت در بیام
قول می دم یه قالب خوکشل واست پیدا کنم
هدیه تقلت

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:1 توسط ملیحه |

یه روز دلم واست تنگ شد
نبودی
حالا سرشار از تو هستم
و تو هستی
پس به حرمت نیلوفری که کاشتی می مونم

به اون نیلوفر اب می دم تا دستمو بگیری...

Home
Email
Night Skin