دستانم را که دارز می کنم گرمی حضورت را حس می کنم
تپش های قلبت هنوز در گوشم جاریست...
تو رو من چشم انتظارم
من همیشه می دانستم که می آیی
اما حتی نمی دانستم تو که هستی؟
آن روز که امدی نفهمیدم این تو خود تویی
اما امروز می دانم که برای همیشه آمدی
به این دنیا نگاه کن
فضا آلوده است
حتی این اکسیژن ها آلوده اند
و من هنوز نفس می کشم!
دیروز دخترک سر کوچه فقط چند شاخه گل می فروخت...واین دختر بزرگ می شود
آرزو هایش قد می کشند و تو بگو او چه می شود؟
او را می بلعند
این دادگاه عدل است؟این کجای انصاف است
که محاکمه می کنند بدون ان که بدانند او چگونه چشمان کوچکش را با ارزوهای بزرگ می بست
و امروز من می دانم که تنها نیستم
اما دخترک های تنهای زیادی هستند که دستشان برای جست و جو تو هنوز دارز است
می فهمی؟
من در افکارم غرق می شوم بدون انکه حقیقت را درک کنم
حقیقت چیست؟
سکوت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می دانم سکوت نیست وقتی زیر پا گذاشتن انسانیت را می بینم و اشک خونین نمی ریزم
من می گردم تو هم بگرد
تا کشف حقیقت

خسته از تکاپوی یک روز پر کار روی نیمکت پارک نشستم آسمون صاف بود همه
چیز آروم و چه آرامش قشنگی
نفس عمیقی کشیدم وآروم چشمامو بستم وتو افکارم غرق شدم
صدای خنده می اد
صدای حرف...
-امیر قول می دم هر وقت خندیدی واست بمیرم
-نه دیونه من این حرفا رو نزن عزیزم چطور دلم می اد؟
وبازم خنده عاشقانه مستـــــانه..!
چشمامو باز کردم یه دختر پسر جوون بودن که دوش به دوش هم به طرف نیمکت روبه رو می اومدن ونشستن
وبه حرفهای عاشقانه که صداقت تو اون موج می زد ادامه دادند
برق زندگی و عشق برق خوشبختی که تو نگاهشون موج می زد لحظه ای منو محسور اون دو کرد
پاییز بود اما هوا سرد نبود
درختها برگی به تن نداشتند اما قشنگ بود
-امیر کی می شه دیگه مجبور نباشم ستاره ها رو واسه رسیدن صبح و دیدن تو بشمرم؟ها؟
-می رسه اون روز نگار من عزیزم بهت قول می دم به زودی با هم به جنگ ستاره ها بریم
نیمکت اون ها بزرگ بود
نه انگار تو اوج اسمون بود
نگاهشون امید داشت
فتح خوشبختی بود نیمکت اونا
اما نیمکت من ...
خالی بود با حضورم
تنهایی بودو من
چه عشق ومعشوقی!
نمی دونم آه حسرت بود حسادت یا...
نمی دونم اما اهی سوزناک کشیدم
چشمامو بستم و به حرفاشون گوش می کردم شاید تو کوچه پس کوچه های ذهنم مرور می کردمشون تا ردپایی از یه خاطره رو زنده کنم نمی دونم
ســـــعید!
صدای نگار بود جیغ زد یا ناله نمی دونم فقط فریاد زد با صدای سوزناک" سعید"
"اهسته چشمامو باز کردم"
پسری روبه روی نیمکت اون دوتا بود ونگار روبه روی اون ایستاده بود
به هم زل زده بودن واهسته اشک می ریختن
و امیر مات ومبهوت ومسکوت فقط نگاهشون می کرد
"نگار:اینجا چی می خوای؟ها؟اومدی خوشبختیمو ببینی یا بدبختیمو؟
بگو دیگه"
فریاد می زد و شمرده شمرده می گفت
"سعید:نه نه نگار اشتباه می کنی
اینجوری نمی تونی بازندگی منو خودت بازی کنی"
صدای ناشناخته از اعماق دلی شکسته بود
ا"میر:اینجا چه خبر؟نگار؟این کیه؟هی اقا کی هستی؟چی می خوای؟
گفتم یکی بگه اینجا چه خبره؟"
"نگار:امیر صبر کن واست توضیح می دم "
"سعید:نه نمی خواد خودم می گم ببین اقای محترم نگار فقط به خاطر لجبازی با من داره این کارو می کنه
تا دیر نشده برو "
ن"گار:سعید چی داری می گی هان؟حسادت می کنی؟
نخیر اقا نکنه هنوزم فک کردی عاشقتم؟"
"امیر:هنوزم؟نگار؟"
"سعید :نگار نمی خوام چیزی ازت بشنوم فقط نزار اون همه رویا و اینده ای که آرزشو داشتیم اینجوری نابود بشه
می دونی که دوستت دارم و منم می دونم که هیچ وقت نمی تونی منو فراموش کنی پس تظاهر نکن"
"نگار:لعنت به تو !لعنت"
وشروع به گریه کرد سوزان بود وامیر با چشمای قرمز و دستی لرزان
به افق های دور می نگریست
چشمامو بستم نمی خواستم دیگه چیزی بشنوم گوشامو گرفتم صدا های عجیب وغریبی می اومد
و من هیچی سر در نمی آوردم
زندگی قشنگه اینو زمزمه می کردم و شاید اشک می ریختم یاد نیست
یادم نیست
صدای نمی یاد رفتن؟ صدای زمزمه می اد کسی اواز می خونه؟نمی دونم
شاید
شاید دوباره زندگی قشنگ شده نه؟
دوباره چشمامو باز کردم
نگاره تنها روبه روی من
یه چیزای زیر لب زمزمه و گریه می کنه
بقیه کجان؟
چی شد؟
یه نگاه به سمت راستم می کنه
امیره داره می ره؟کجا؟
وبا نیم نگاهی به سمت چپ سعید رو می بینم که اونم داره می ره؟
چرا همه تنها شدن؟
چرا اینجوری شد؟
سعید کی بود؟
امیر چرا رفت؟
چرا؟چرا؟چرا؟
سرم گیج می رم
تنهایی کنارمو به آغوش می کشم انگار روی عرش راه می رم آروم می گم
تنهایی دوستت دارم چون می دونم هیچ وقت تنهام نمی زاری
پ.ن:می خوام سعی کنم از خودم بنویسم(یعنی از خودم داستان در وکنم)
مث این!
پ.ن:کسی رو خبر نمی کنم! چون نمی تونم قول بدم اگه کسی خبرم کرد بترکونم!
پ.ن:التماس دعا

خواستم بگويم :
فاطمه دختر خديجه ( س ع ) بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه : فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه : فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه : فاطمه مادر حسنين ( ع ) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه : فاطمه مادر زينب ( س ع ) است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه فاطمه است.
( دکتر علی شریعتی )
حقیقت تلخ
یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
دخترک می گه خدا چرا ما .... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش ،اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ،با نشد ، با نداره

**************************************
یا سبد آرزوی کال
کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق می شدیم
کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت
گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت
کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم
باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم
کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال م یگرفت
برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم
به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم
شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم
مامونو می بستیم و به یاد هم می افتادیم
کاشکه تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم
خواب دو تا مسافر و عشق و یه قاشق می دیدم
کاشکه می شد نیمه شب با همدیگه دعا کنیم
خدای آسمونا رو با یک زبون صدا کنیم
بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن
هرگز به عشق دیگری ما رو مبتلا نکن
کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود
که عکس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود
کاش اومجا هیچ کسی نبود
یه وقتی با تو دوست بشه
تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه
کاشکه به جز من هیچ کسی این قدر زیاد دوست نداشت
یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت
کاش به پرنده بودی و من واسه تودونه بودم
شک ندارم اون موقع هم این جوری دیوونه بودم
کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم
یه بار نگاه می کردی و اون موقع پر پر می شدم
کاش گره دستامونو این سرنوشت وا نمی کرد
کاش هیچ کدوم از ما دو تا هیچ دوستی پیدا نمی کرد
کاش که می شد جدایی رو یه جایی پنهون بکنیم
خارای زرد غصه رو از ریشه ویرون بکنیم
کاش که با هم یه جا بریم که آدماش آبی باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابی باشن
کاشکه یه روز من و تو رو تو دریا تنها بذارن
تو قایق آرزوها یه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهیا دریا رو جارو بزنیم
بسوی شهر آرزو بریم و پارو بزنیم
بریم یه جا که آدماش بر سر هم داد نزنن
به خاطر یه بادبادک بچه ها فریاد نزنن
بریم یه جا که دلها رو با یک اشاره نشکنن
بچه ها توی بازیشون به قمریا سنگ نزنن
جایی که ما باید بریم پشت در زندگیه
عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگیه
چشمامونو می بندیم و با هم دیگه می ریم سفر
یادت باشه اینجا هوا غرق یه دلواپسیه
اما از اینجا که بریم فقط گل اطلسیه
ترو خدا منو بدون شریک شادی و غمت
مثل همیشه عاشقت مثل گذشته مریمت
(مریم حیدرزاده)
نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد
